آخرین ملاقات
با چشمانت
نشسته در هیاتی محزون
پاسخ می گویی
حدیث تلخ رفتنت را
بی هیچ آوایی
و دستانت
که لرزه می افکند بر اندام فنجانی که بر لب داری
غرقه در سکوت
می خشکاندم سر در پیش افکنده
دیگر مجالی نیست برای تو ماندن را
و مرا درک پاسخی از برق چشمانت
به راستی کشنده تر
حتی از شنیدن بغض لبانت حتی
و سکوت انبانی است از زخم رفتن
و من آری نیک می دانم
دیگر مجالی نیست
.....
و در پس نگاه من
بی آنکه بگویم
لختی دیگر مجال ده حدیث تلخ بدرود را
ساعتی است
انباشته فضای بی روح میز را
فنجانی خالی و شاخه ای خشکیده از یاسی سپید
و در آن سوی پنجره
ردپای تو
که ساعتهاست نقش بسته است
رفتنت را
بر سطح سنگ فرش خیس خیابان خلوت