قاسم لاربن
هرچند می توانم به جرات بگویم لاربن نویسنده ای است که کمتر کسی از نسل ما او را می شناسد و یا حتی نامی از او شنیده باشند. این مساله دلایل زیادی دارد که از جمله می توان.......
ع. سعیدی
هرچند می توانم به جرات بگویم لاربن نویسنده ای است که کمتر کسی از نسل ما او را می شناسد و یا حتی نامی از او شنیده باشند. این مساله دلایل زیادی دارد که از جمله می توان.......
ع. سعیدی
يا اگر نام صاحب اثر را مي دانيد.من را نيز مطلع سازيد.
ن.كسري
لابد غروب (افول) شده اینجا
که سایه ها بدینسان کوتاهند!
بی نام
روز وشب در پشت هم.
بازی ِ الاکلنگی بود
نامش زندگی
ع.سعیدی
تقدیم به دو دوست عزیزم
ابوالفضل و محمود
ع.سعیدی
در مورد حمله مغول عبارت معروفی نقل می شود که حالا دیگر ضرب المثل شده است. داستان آن چنین است: از یکی از فراریان بخارا حال شهر را پس از استیلای مغول پرسیدند، گفت: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.
در مورد حمله اعراب به ایران (یا به اصطلاح آب کشیده اش، فتح ایران!!!) هم می توان کمابیش همین جمله را گفت اما با یک تغییر کوچک: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و ماندند!
نادر نادرپور شاعر بزرگ معاصر (که چند سال پیش درگذشت) شعری دارد بسیار گیرا که از این بازماندگان به اعراب خانگی تعبیر می کند. راستش مدت زیادی دنبال یافتن این شعر بودم، اولین بار حدود 10 سال پیش یکی از دوستان همدانشگاهی آن را به دستم داد اما افسوس که نسخه کامل آن را گم کردم. چندی پیش برحسب اتفاق قسمتی از آن را در اینترنت یافتم و دریغم آمد در اینجا درج نکنم. از دوستان عذر می خواهم اگر حرف تازه ای در این نوشته نیافتند.
الف. تنها
به دوش نه،
که به آغوش کشید بایدت
ای رنج!
که به استواری تو بر تردید درون،
و به صلابت تردید بر بودن من
هیچا که گواهی نیست
الف. تنها
سیب داد زد: هی! داری چیکار میکنی! نکنه می خوای منو گاز بزنی!
مرد جواب داد: آره خب! مگه نیفتادی، راستی چرا افتادی؟
الف. تنها
تو زيبا دلفريبي يا تو را من چون بتي از عشق خلقت كرده ام بانو؟
به هر رو در نبود و بودت اينجا من به پايت بس عبادت كرده ام بانو
تو رامن ساختم با خون دل در غربت شبهاي سرد بي كسي هايم
تبارك خلقتي با اشك چشم و خون دل٬ گويي قيامت كرده ام بانو
چه شبها در خيالت تا سحر با سوز دل من گريه ها كردم ولي حتي
دريغ از ذره اي الفت٬ بدين رفتار تو ديگر من عادت كرده ام بانو
بت من اي سراسر پرغرور و نخوت و بي اعتنايي هاي بي پايان
مگر من در اداي حرمت چشمان تو يك لحظه غفلت كرده ام بانو؟
تو را من ساختم اي بت پس آنگه در نگاهت سجده ها با خون دل كردم
سراسر پرغروري تو پر از نفرت٬ تو را من درس عبرت كرده ام بانو
تو را من ساختم تا تكيه گاه لحظه هاي بي كسي هاي دلم باشي
ندانستم كه صد رنگي از اين خلقت خودم را صد هزاران بار لعنت كرده ام بانو
ع.سعيدي
من درد خود و چاره ي خود خواهم شد
تعبير دگر باره ي خود خواهم شد
تقدير من از كرده ي خويش است آري
من عبرت صد باره ي خود خواهم شد
اين شهر شبي پاره تنم را دزديد
من پازل صد پاره ي خود خواهم شد
چون باد در آغوش خيالش يك عمر
هر لحظه من آواره ي خود خواهم شد
بي هر سخني رفت و از امروز به بعد
من پرسش همواره ي خود خواهم شد
ع.سعیدی
می سازد
با رنج و دردی مضاعف
و آن که می زاید
می میراند
در مقام تقدیر خود شدن
و آن که می شکفد
در آستانه ی تردید
می ایستد خمیده سار
با کوله باری از دلهره
*****
و انسان
تجسم دردی است ناگزیر
میان بود و نبود شدن
و چه صعب دردی
تندیس رنج بی شمار خود بودن
ع. سعیدی
«در عجبم از مردمی که زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست».
...........
باد پاییزی
درخت کنار برکه
بازی برگ و موج و نور
ع.سعیدی
پاييزرابهانه اي است
براي برگ درخت چنار پير
- وسوسه رهايي در آغوش باد
ازريشه هاي سترگ و دلمرده در زمين -
ومن خوب مي دانم آري!
پاييز بهانه اي است
براي برگ درخت چنار پير
ع.سعیدی
الف. تنها