قدم نورسیده مبارک، همراه با افاضات اضافی!
الان که این مطلب را می نویسم چند ساعتی است که بی نام گرامی صاحب فرزندی شده است که به احتمال زیاد او را «روزبه» خواهند نامید. امیدوارم روزگارش همچون نامش بهکام و بهشاد باشد. و امیدوارم سنگینی مسئولیت پدر و مادر بودن والدینش را از پا نیندازد.
این مطلب در اصل اظهار نظری بود درباره ترجمه قبلی هتاو گرامی و نظراتی که ایشان و مدد و بی نام و نقطه سر خط درباره آن نوشته بودند. اما گمان کردم طولانی تر از یک اظهار نظر صرف است و شاید بتواند مطلب جدیدی بشود (مخصوصاً که مدتی است خودم کم کار شده ام).
نظر بی نام را که خواندم (برخلاف هتاو) به چند دلیل آن را حمل بر نیندیشیدن یا پذیرش تفکر مرسوم نکردم:
1- نخست اینکه باور دارم همه دوستان اهالی امروز اهل اندیشیدن هستند، و البته بی نام هم به هکذا.
2- دومین اینکه چندین و چند سال است با بی نام، مدد و دیگر دوستان نشست و برخاست داریم و بارها در باره همین فرزند دار شدن گفتگو کرده ایم. پس لااقل حافظه من می گوید تفکری در کار بوده است.
3- حقیقت این است که بی نام در آستانه پدر شدن بود، و وقتی امری از دست انسان خارج است، چنین اظهار نظرهایی تا حدودی ناشی از «در عمل انجام شده قرار گرفتن» است و حاکی از کشمکشی طولانی در روح روان، نه باری به هر جهت بودن. خود من هم دقیقاً چنین تجربه ای را از سر گذرانده ام و به گمانم مدد گرامی نیز.
اما مهمترین نکته ای که به گمانم باید مطرح شود، و قصد من از نوشتن این مطلب پرداختن به آن است همین «در عمل انجام شده قرار گرفتن» است، چون به راستی جای پرداختن دارد و اگر هتاو یا دیگر دوستان اعتراض کنند که اصلاً در عمل انجام شده قرار گرفتن بی معنی است و از عدم تفکر برمی خیزد، و این توجیهی بیش نیست، بی تردید حق را به آنها می دهم.
با این همه می خواهم چند نکته را به این نوشتار اضافه کنم و تأکید می کنم که حتی در صورت درست فرض کردن تمام این نکاتی که خواهم گفت باز هم حق با هتاو است و اندک اختیاری در ید انسان هست که نخواهد مسئولیت به دنیا آمدن کس دیگری را بپذیرد، چنانکه بوده اند کسانی (ولو بسیار اندک) که چنین کرده اند.
اجازه بدهید از عشق شروع کنم، قصد ندارم به شیوه شرقی ها در وصف عشق داد سخن بدهم و دست آخر از ماهیت عشق چیزی دستگیرم نشود. مهمتر از همه این است که بدانیم مبنای عشق چیست. مدتها بود که از کوچکترین درکی نسبت به ماهیت عشق عاجز بودم و چون عشق با شعر پیوند عمیقی دارد برایم بسیار مهم بود که به درکی از آن برسم اما دست آخر تنها به این نکته می رسیدم که این شیفتگی بی پایان دلیلی ماورای زمینی دارد.
چند مطلب در خصوص اثرات هورمون ها در بدن در هنگام عاشق شدن به دستم رسید (اینجا) اما همچنان نکته ای مبهم بود و آن هم اینکه سرمنشا عشق کجاست؟ حالات عشق و ترشح فلان ماده لابد دلیلی دارد، چرا در یک موقعیت خاص چنین اتفاقی رخ می دهد؟
گام بعدی مطلب جالبی بود که عشق را در تاریخ تکامل انسان جستجو می کرد (اینجا). این توضیحات زمینی تعارض عمده ای با تفکرات ماورایی مشرق زمینی ها دارد. و البته پیش فرض های خاص خود را دارند.
اتفاقی که باعث شد عمق مسئله بیشتر برایم مشخص شود، آشنایی با یک روانکاو در حین یک سفر کسل کننده بود. وقتی دلیل این همه تعارض در عشق را با او در میان گذاشتم، او هم تأیید کرد و مرا به دیدگاهی کمابیش مشابه دیدگاه تکاملی ارجاع داد، و البته از «ریچارد داوکینز» بیولوژیست نام برد و به کتاب مشهور «ژن های خودخواه» و نظریه ژنتیک-رفتارشناسی وی اشاره کرد که امکان تببین فداکاری (و به گمان وی عشق) را فراهم می کرد (اینجا). مهمترین نکته این دیدگاه این است که انسان را غلام حلقه به گوش ژنتیک خود می داند.
طبیعتاً این بحث به ازدواج و صاحب فررزند شدن ختم می شود و در مورد آنها نیز صدق می کند. ازدواج چه از سر عشق یا نیاز، لذت و شاید بتوان گفت در یک کلام از سر غریزه است. در هر صورت به گمان من ازدواج صورتی اجتماعی و مقبول پسند اجتماع است از رفتاری که انسان بر اثر فشارهای ژنتیک، غریزه، سنت، نیاز و لذت جویی و حتی دین در روابط میان زن و مرد (و صد البته بر عشق جنس مخالف) از خود بروز می دهد. فرزند دار شدن گام بعدی این چرخه است که تمام عوامل مذکور در آن دخالت دارند.
منظور از همه این بحث ها این بود که به گمان و به تجربه من یوغ غریزه، ژنتیک و جامعه آنچنان نیرومند است که گاه قدرتمندترین اراده ها را نیز در هم می شکند. مثالی خیلی جالب از تاریخ فلسفه، فیلسوفی بسیار بدبین و زن ستیز است به نام شوپنهاور که گرچه ازدواج نکرد و سخت از غریزه انسان و جهان (که آن را اراده می نامید) دلگیر بود اما شاید به سبب غریزه اش یک یا دو فرزند نامشروع! از خود برجای گذاشت.
در اینجا بد نیست نکته ای را هم از نیچه بگویم: نیچه در بیان دلیل این امر که چرا شر همواره نیرومندتر از خیر است به نکته ای بسیار مهم اشاره می کند و می گوید شر از غریزه بر می خیزد و خیر از خرد و البته که غریزه بسیار نیرومندتر از خرد است.
و دست آخر می خواهم بگویم حتی در جوامع غربی نیز که متوسط سطح تفکر آنها از متوسط سطح فکر جامعه ما بسیار بالاتر است، ازدواج و البته فرزنددار شدن چندان بی رونق نیست.
و البته باید اعتراف کنم که خود من هم تسلیم این همه فشار شده ام و مسئولیتی را پذیرفته ام که هم پذیرفتنش و هم نپذیرفتنش بسیار بسیار دشوار است!