برگی از نشریه "اهالی"
مرامنامه ی غم
چرا به سادگی سبزه ها قسم نخورم؟
چرا به آبی بی انتها قسم نخورم؟
هنوز کاسه ی شب از سکوت لبریز است
هنوز باغچه مجروح دست پاییز است
هنوز پنجره چشم انتظار باران است
و ذهن شیشه اسیر سیاهکاران است
فضای دوستی تان و عشق ناامن است
نوار مرزی ایمان و عشق ناامن است
صدای قصه ی مادر بزرگ می آید؛
ندیده باز نکن در که گرگ می آید
به التهاب درونم چرا قسم نخورم؟
به دل ، به چشمه ی خونم چرا قسم نخورم؟
شما اهالی شهر غروب پاییزید
به کوی فاجعه همخوان خوب پاییزید
شما برای تکلم شعور می خواهید
مرا برای برای شکستن بلور می خواهید
شما به بیشه ی ساکت هراس بخشیدید
گلوی خوشه ی شعرم به داس بخشیدید
به چشم کوچک من کاملا هویدا بود
که گرگ قصه ی مادر بزرگ اینجا بود
چرا به غربت غمناک خود قسم نخورم؟
چرا به سینه ی صد چاک خود قسم نخورم؟
همان شبی که غم و قلب گفتگو کردند
ستارگان همه در اشک من وضو کردند
مرا به دزدی پرواز متهم نکنید
به قتل پنجره ی باز متهم نکنید
مرا به غیر پریشاندلی گناهی نیست
برای گفتن دردم دریغ، چاهی نیست
نشسته ام تک و تنها کنار جاده ی عشق
چنان مسافر بیکس، زره فتاده ی عشق
مرامنامه ی غم را جواب بنویسید
به شرح سینه ی من صد کتاب بنویسید
چرا به اوج شکیبایی ام قسم نخورم؟
به لحظه لحظه ی تنهایی ام قسم نخورم؟
مرا جز آینه ی خویش همزبانی نیست
زبان درد مرا هیچ ترجمانی نیست
بیا به شیوه ی یاران سخن بگو با من
بیا به لهجه ی باران سخن بگو با من
بیا پیام سحر را به ماوراء ببریم
برای روح ز باغ غزل غذا ببریم
«به صبح عاطفه سوگند، آب غمگین است
شب از نیامدن آفتاب غمگین است»