دو یا سه هفته پیش مسئولیت جدیدی در محیط کار به من واگذار شد 

و اون کنترل پروژه های در حال انجام در کارخانه بود.

با توجه به اینکه هیچ تخصصی در این زمینه ندارم کمی وحشت زده بودم ولی میدونستم ظرف یک هفته میتونم یه حداقل قابل قبولی ارائه بدم چون ید طولایی در پیگیری کارها دارم و به نوعی معروف شدم به اینکه اگر کاری رو پیگیری کنم حتما به نتیجه میرسه.

به هر حال، تمام کسانی که باید با اونها کار میکردم، گزارش میگرفتم، بهشون بند میکردم که فلان کار رو انجام بدن یا خیر، آقا (بهتره بگم مرد، چون آقایی برازنده همه نیست) بودند و البته هستند.

توی جلسه آخر ساعت روز اول قرار شد یکی از آقایان که من "طاهری" صداش میزنم یه هماهنگی برای خرید یک متریال مهم با آقای "شیرزاد" انجام بده تا فردا کارمون لنگ نمونه، وقتی داشتم توی سرویس به سمت خونه میرفتم با آقای "شیرزاد" تماس گرفتم تا ضمن پیگیری یکی از کارها، بهش تاکید کنم که جنسی رو که آقای "طاهری" سفارش داده سریعتر تهیه کنه. متوجه شدم که " طاهری" اصلا بهش زنگ نزده. از اونجا که شماره "طاهری" رو نداشتم زنگ زدم به یکی از همکاراش و شماره موبایلش رو گرفتم و ساعت ۱۹ اس ام اسی به این مضمون بهش دادم:

"سلام، قرار بود با آقای "شیرزاد" تماس بگیرید. شماره ایشون ........۰۹۱۲ "

ساعت ۱۲.۵ شب اس ام اسی از طرف ایشون دریافت کردم با این مضمون:

" دفعه آخری باشه که به موبایل همسرم اس ام اس میدی یا زنگ میزنی- یه عالمه توهین که نمی نویسم- تو رو در حدی ندیدم که بهت زنگ بزنم ولی دفعه بعد باهات طور دیگه ای برخورد میکنم. دلم نیومد بذارم راحت بخوابی"

دلم میخواست در اون لحظه فقط بهش بگم "به من مربوط نیست اگر شماره همسر شما دست همکارتون هست " در واقع دلم میخواست با این جمله اذیتش کنم  ولی یک درصد احتمال دادم شاید موبایل دست همسرش بوده و اون بهش فشار آورده. ولی خب همینقدر بدونید که نهایتا حتی باهاش بحث هم نکردم و اجازه دادم موضوع از طریق رئیسم فیصله پیدا کنه و این رو هم بگم که فرداش معلوم شد این موبایل مال همسر ایشون نیست و شماره ای هست که خودش به همه داده.

به نظرم رسید با توجه به اینکه ایشون مجبور بوده به یک جنس مونث پاسخگو باشه، به اصطلاح میخواسته گربه رو دم حجله بکشه و من رو بتروسونه و زهر چشمی از من بگیره.

احساس خشم و نفرت هنوز هم از من دور نشده، دیگه از اینکه توی کار یا هرجای دیگه برای اثبات خودم اینقدر سخت تلاش کنم و کم جواب بگیرم احساس فرسودگی میکنم. صادقانه دلم میخواست میزدمش... احساس میکردم هیچ کلامی نمیتونه باعث فروکش کردن خشمم یا تسکین دهنده روحم باشه.

حتی تشویق ها هم رنگ و بویی از توهین و آزار داره. ابتدای مطلب گفتم که به پیگیر زیاد معروف شدم ولی همین دست آویزی شده برای آزارم. یا نسبت دادن جنسیت مذکر به من و انواع و اقسام توهین های دیگه...

گاهی اوقات عمیقا احساس میکنم توسط دشمنانم احاطه شدم. از خودم میپرسم این چه میل و چه غریزه ای هست که ما رو به سمت زجر دادن همدیگه سوق میده. چرا اینقدر از ناراحت شدن دیگری احساس رضایت میکنیم؟ این یه پدیده جدید توی اجتماع ما هست یا اینکه من در بدجایی گیر افتادم؟ طوری که احساس میکنم روحم از این همه پلیدی کثیف شده و من رو هم تبدیل به یکی از " دیگران" کرده.

اگر آسمان جایی که شما زندگی میکنید رنگ دیگه ای داره بهم بگید تا کوچ کنم...