رابطه رفاه با اخلاق؟!
چند وقت پیش برای تعطیلات به رشت (زادگاهم ) رفته بودم. همراه مادرم قصد داشتیم از خانه یکی از اقوام که در لاکان شهر (شهرکی در حومه رشت) بود به مرکز شهر برویم.
بر عکس مادرم من به شدت از استفاده از اتوبوس های شرکت واحد اکراه دارم و جز مسیرهای خلوت و یا ساعاتی از شب که دیگر جمعیت خیلی کم شده است تمایل به استفاده از این وسیله را ندارم.
آدمهای به هم چسبیده و عصبی و خسته که بر سر جای نشستن با هم دعوا می کنند یا با خشونت تمام یکدیگر را هل می دهند. چشمهای بی فروغ و خواب آلود صبحگاه و نگاه های غمگین و نا امید در آخر وقت مرا به یاد آدم آهنی می اندازند.
همیشه انگار در جنگند. گاهی احساس میکنم در جنگل هستم. سر ایستگاه ها یکدیگر را هل می دهند و به در اتوبوس می چسبند و با آن مسافتی را می دوند تا سریعتر سوار شوند و یا اگر دیر برسند به دو خود را می رسانند و با شجاعت شگفت آوری با یک پرش سوار می شوند و گاهی هم دست و پایشان بین درها می ماند. مثل مبارزه بر سر بقا می ماند.
بعد که سوار شدند باید به فکر این باشند که چطور در ایستگاهشان پیدا شوند و از جلوی در جم نمیخورند تا مبادا جا بمانند. اینجاست که فحاشی ها و نیشگون گرفتن ها آغاز می شود: " بابا برو عقب تر یه کم مام سوار شیم .... نخریدی که اتوبوسو"
این یکی ها که خرشان از پل گذشته در حالیکه میله اتوبوس را مثل حبل المتین چسبیده اند جواب می دهند :" جا نیست اگه راست میگی خودت بیا برو عقب" یا " آقای راننده درو ببند بابا.. جا نیست دیگه... گوسفند که سوار نمیکنی"
پاسخ می آید که: " خیلی بی شعوری..." و اغلب اوقات همینطور با بد و بیراه و هل دادن و ضربات فنی آرنج جا می شوند.
زمستان ها این بهم چسبیدن ها کمتر اذیت میکند ولی تابستان ها معمولا به دلیل گرما و بوی بدن ها و کلافگی ملت، تمام این ها بدتر می شود.
گاهی پیش می آید که بانویی حامله یا پا به سن گذاشته وارد شود، همه آنهایی که نشسته اند مجسمه می شوند سعی می کنند در چشمان طرف نگاه نکنند. می دانند که بهتر این است که از جایشان بلند شوند و اجازه بدهند آن که ضعیف تر است و نیاز بیشتری دارد بنشیند ولی وجدانشان با خستگی یا خودخواهی یا هزار چیز دیگر در جنگ است. پس فقط از نگاه ها پرهیز می کنند. گویی می خواهند بگویند ما شما را نمیبینیم... یا اینکه منم خسته ام.
بعضی وقت ها غرغر ها شروع می شود: " عجب آدمهای بی ملاحظه ای پیدا میشن".... " دیگه واقعا اخلاق تو جامعه از بین رفته"... گاهی اوقات که اوضاع خیلی خراب باشد شده که خود من هم غر بزنم مثلا مادری دختر بچه کوچکش را نشانده و به روی خود نمیاورد که زن مسنی به سختی خودش را سرپا نگه داشته. شده بگویم خانم چرا دخترتان را روی پایتان نمینشانید تا این خانم هم بتوانند بنشینند و جواب شنیده ام که " من زودتر اومدم..." یا اینکه " بلیطشو میدم..." یا حتی " به تو چه!"
عقده نیازهای ابتدایی، فقر و بی فرهنگی غالب چیزی است که من در این مکان می بینم و مرا بسیار آزرده می کند. نه اینکه بخواهم سرزنششان کنم . فقط بدجوری باعث می شود دلگیر شوم.
کوتاه اینکه من تمایلی به استفاده از این وسیله نقلیه ندارم و اغلب حتی مسافت های طولانی را پیاده طی میکنم. اما بر عکس من مادرم علاقه عجیبی به اتوبوس سواری دارد که دلایل عمده اش بر من پوشیده است اما فقط میدانم خیلی دوست دارد مردم را تماشا کند و چون خونسرد تر از من است خودش را خیلی حرص نمیدهد.
آن روز هم چون مادرم با من بود پس می بایست با اتوبوس می رفتیم. حدودا نیم ساعتی میشد که در ایستگاه نشسته بودیم و بر اثر گرما و رطوبت هوا عرق از هفت بند بدنمان جاری بود و هر چه عطر و ادکلن استفاده کرده بودیم احتمالا بیفایده شده بود که بلاخره رخ یار نمایان شد و اتوبوس شرکت واحد وارد ایستگاه شد. قبل از سوار شدن نگاه کردم، خلوت بود... اما می دانستم در ایستگاه های بعدی اینطور نخواهد ماند. در حالیکه در دلم غرغر میزدم که اگر با ون رفته بودیم تا به حال رسیده بودیم و مجبور نبودیم بوی مردم را تحمل کنیم و چرت و پرت هایشان را بشنویم سوار شدم که...
جایتان خالی ... باد خنکی به صورتم خورد. همینطور که از این هوای خنک لذت می بردم نشستیم.نسیم خنک و مطبوعی به بدن میخورد و عرق را خشک می کرد. انگار از جهنم وارد بهشت شده باشیم. من و مادرم چند ثانیه ای اصلا با هم حرف هم نزدیم و فکر هم نکردیم این نعمت از کجا رسیده بس که خوشایند و نامنتظره بود. از شوک که بیرون آمدیم کاشف به عمل آمد که بعله این اتوبوس کولر دارد.
در ایستگا ه های بعدی همانطور که انتظار داشتم جمعیت زیادی سوار شدند اما اولین واکنش همه پس از سوار شدن این بود که اخمهایشان باز میشد و یک آخیش درست و حسابی می گفتند. لباسهای به بدن چسبیده شان را تکان تکان میدادند تا این نسیم روح افزا سریعتر خنکشان کند.
صندلی ها کم کم پرشد و افراد بعدی مجبور بودند سرپا بایستند. عجبا که هیچ کسی پرخاش نکرد. کسی داد نزد، فحش نداد. سواره ها با احترام عقب رفتند و جا را برای پیاده ها باز کردند. نشسته ها در میانه راه جای خود را به ایستاده ها دادند. مکالمه ها تغییر یافت:
" بیا بالا... جا هست"..." شما بفرمایین بشینین من از اول مسیر نشستم"..." اینجا بشین باد بیشتر میاد زود خنک میشی"
راننده اتوبوس خیلی خوش برخورد و خوش اخلاق، به جای اینکه طبق معمول بر سر افرادی که بلیط نداشتند هوار بزند، به ایشان تعارف میکرد که داخل بشوند و در ایستگاه آخر بلیط را تهیه کنند.
موقع پیاده شدن همه یک خسته نباشید حسابی نثار راننده کردند و او هم در جواب سلامت باشید و اغور بخیر و ... خلاصه کم مانده بود کار به روبوسی و در آغوش کشیدن برسد.
من هم همچنان مات و متحیر، با تاسف فراوان، از اتوبوس کذایی گویی از سفینه فضایی پیاده شدم در حالیکه فکر میکردم چه شد؟
مگر مردم همان مردم نیستد؟ همان آداب و همان فرهنگ و همان میزان سواد؟ همان قدر خستگی، همانقدر کلافگی از گرما؟
آیا رفاه تا این حد می تواند بر اخلاق مردم تاثیر داشته باشد؟ آیا برای تغییر اخلاق غلط می توان از میانبر رفاه به جای آموزش استفاده کرد؟ اصولا اگر رفاه باشد بعد آموزش بیاید بهتر است؟ آیا آموزش بدون رفاه اصلا فایده ای هم دارد؟
من پاسخ را نمیدانم. یکی دو بار در اینترنت به دنبال مقاله هایی گشته ام که رابطه رفاه با اخلاق را تشریح کنند ( به انگلیسی البته. چون میدانید که در کشور ما از این دست تحقیقات مثل الماس کمیاب است) ولی فعلا چیز زیادی پیدا نکردم البته یکی دو مورد بوده که خیلی به مسئله مورد نظر من نزدیک نیست و ترجمه اش هم مشکل. اما باز هم جستجو خواهم کرد.
اما فارغ از پاسخ سوالها و صرف نظر از تحقیقاتی که انجام شده یا نشده... من شاهد یک معجزه بودم.