چه می شود وقتی مرد عاقل و بالغی را به فرزندی بپذیرید؟
چند روز پیش ویدئویی مربوط به برنامه ای از شبکه 2 را دیدم که در آن با مردی که سه همسر داشت مصاحبه شده بود. از چرت و پرت هایی که گفته شد می گذرم تا به این نکته برسم که چرا این متن را برای ترجمه انتخاب کردم.
ظاهرا همسر اول این جناب بچه دار نمیشد و بنابراین با موافقت زن اول، زن دوم را اختیار میکند و چون با زن دوم سازش نداشته! زن سوم میگیرد. یکجا خانم مجری برنامه – با رعایت تمام جوانب احتیاط و عذرخواهی بابت فضولی در زندگی شخصی ایشان- پرسید که چرا به جای گرفتن دو زن دیگر بچه ای نیاورده و به فرزند خواندگی نپذیرفته؟ جواب پر از معنا ، منطقی و قانع کننده ایشان: هر کسی بلاخره عقیده خودشو داره! و کمی بعدتر: با این سه تا خانوم مشغولم دیگه... وقتم پره... خوش میگذره.
به شخصه از کائنات تشکر میکنم که فرزندی به این فرزانه عطا نفرمود...
اما فکر نمیکنم به فرزندی نپذیرفتن کودک دیگری از سوی ایشان چندان جای تعجب داشته باشد و آن عقیده پنهانی هم که ایشان دارند ناگفته عیان است: بچه بلاخره باید از پوست و خون ما باشد تا خصایل ارزشمندمان را بتوانیم انتقال دهیم و خدای ناکرده نسل پاک ما که از سلاله کوروش و داریوش آمیخته با خون سید بزرگوار است از بین نرود. اگر بچه از خود ما نباشد پس این همه خوبرویی، این همه عقل و درایت، اینهمه هوش و استعداد، اینهمه صفای ذاتی و صفات عالیه به چه کسی به ارث برسد؟ و از آنجایی که بچه دیگری حتما احمق تر از مال ماست چون مادر فلک از ما بهتر نزاییده و پدر – یا مادر- آن دیگری نمیتواند بهتر از ما باشد، و از آن بدتر اگر آن کودک سر راهی و بی پناه و یتیم باشد که صد البته یا حرامزاده است یا پدرش شیره ای بوده و در دون بودن ایشان نسبت به ما شکی نیست، لایق محبتمان نیست.
کاش ما هم یاد گرفته بودیم:" خانواده بر مبنای عشق و تجربه بنا می شود نه ژنتیک ."
با بیلی میشویم پنج نفر: چه میشود وقتی مرد عاقل و بالغی را به فرزندی بپذیرید؟

چری گادوین-اسمیت و شوهرش کری اسمیت همیشه دلشان میخواست یک کودک دیگر را هم به فرزندخواندگی قبول کنند، اما هرگز تصور نمیکردند چنین فردی یک پسر بیست و خوردهای ساله و متخصص عملیات هوانوردی در نیروی دریایی باشد.
چری: وقتی با بیلی آشنا شدم، 14 ساله بود و در یک مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست، که من مدیر ارشد مالی آنجا بودم، زندگی میکرد. بیلی قلق خنداندن من را خوب بلد بود و همیشه به دفترم سر میزد. ما راجع به همه چیز با هم حرف میزدیم، از اشتیاقش برای مسافرت به سرتاسر کشور گرفته تا وقتی بزرگ شد میخواهد چهکاره بشود. به نظرم از شکلاتهایی که روی میزم داشتم هم خیلی خوشش میآمد.
بیلی: از همان اولش احساس میکردم میتوانم به چری اعتماد کنم، درست همان چیزی که همیشه در زندگیام کم داشتم. همیشه مرا با آغوش باز می پذیرفت، انگار که همیشه منتظر من بود.
چری: بیلی تبدیل شد به پای ثابت خانه ما. اوایل فقط عید شکرگزاری و کریسمس می آمد، اما بعد کم کم وقتی که خانه نبودیم شروع کرد به پرستاری از دخترانمان و دوست دخترهایش را به خانه ما میآورد و به ما معرفی میکرد. وقتی 18 ساله شد کلید خانه را به او دادیم تا با خیال راحت هر وقت دلش میخواست به خانه ما رفت و آمد کند.
نزدیک کریسمس سال 2009 بود که مادرم یک برنامه تلویزیونی در مورد پذیرفتن سرپرستی بزرگسالان دید و از من پرسید تا حالا به فکر افتادهایم که بیلی را به فرزندخواندگی قبول کنیم؟ من و کری همیشه برنامه داشتیم تا دو بچه از خودمان داشته باشیم و یکی را هم به فرزندی قبول کنیم – این را از تجربه یکی از بستگان الهام گرفته بودیم - البته همیشه تصورمان یک کودک بود نه یک مرد 22 ساله! با این وجود این کاملاً معقول بود، وقتی بیلی 15 ساله بود مادرش فوت کرد و او اسم مرا به عنوان نزدیکترین خویشاوند در فرمهای ارتش ذکر کرد. بیلی قبل از این، عضو طرح تعرفه مکالمات خانوادگی موبایل در خانواده ما بود و دخترانمان که 8 و 11 ساله بودند، از تصور داشتن یک برادر بزرگتر هیجان زده شده بودند.
وقتی به بیلی زنگ زدم تا نظرش را در این مورد بپرسم – او در آن زمان در یکی از پایگاههای کارولینای شمالی بود - آنقدر تند تند حرف زدم که تعجب کردم چطور توانسته بود منظورم را بفهمد. به او گفتم که چقدر دوستش داریم و میخواهیم بداند که جزوی از خانواده ما است. گفتم: «مجبور نیستی همین حالا جواب بدی»، و او خیلی آرام ، انگار که داشت پچ پچ میکرد، گفت: «لزومی به فکر کردن نیست. خیلی دلم میخواد». ما همگی به روز یازدهم فوریه «روز بله(برون!)» میگوییم.
بیلی: آن تماس تلفنی مرا شوکه کرد. بهترین اتفاقی بود که در تمام عمرم افتاده بود. برای اولین بار در تمام زندگیام احساس کردم کسانی هستند که واقعاً مرا دوست دارند.
چری: سه ماه بعد درست یک روز قبل از روز مادر سال 2010، خانواده ما رسماً پنج نفره شد. هیچ کس نمیتواند فکرش را هم بکند که بیلی از اول عضو خانواده ما نبوده باشد. خصوصیاتش درست مثل خود ماست: خونسرد، طعنهزن و صبور در هنگام مشکلات. این فرزندخواندگی معنای واقعی خانواده را به دختران ما یاد داد: خانواده به عشق و تجربه متکی است نه ژنتیک.
بیلی: تا قبل از این، هر تصمیمی که میگرفتم فقط خودم بودم و خودم؛ اما حالا باید مادر و پدر و خواهرانم را هم در نظر بگیرم، حس متعلق بودن به چیزی فراتر از خودم.
چری: وقتی بیلی در افغانستان خدمت میکرد، من برای اینکه بتوانم دوباره با او حرف بزنم لحظهشماری میکردم. اما چون میدانستم بیلی دیگر متعلق به ماست با خیال راحتتر خوابم میبرد. احساس میکنم حالا خانواده ما کامل شده است.