باورهای اخلاقی شما تا چه حد در درونتان ریشه دارند و تا کجا با شما می مانند؟

آیا فکر میکنید به قدرت رسیدن، اتوریته دیگران و یا تمایل جمع به باورهایی مخالف شما ، آنها را درهم بشکند؟

...

حدود پنج، شش ماهیست که جزوه ای به نام "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری" از هانا آرنت را خوانده ام. بار اول که خواندم کمی ناامید شدم، انتظار داشتم راهی مشخصی جلوی پایم گذاشته شود که بدانم مسئولیت افراد در دوران دیکتاتوری چیست ولی صادقانه، در صفحه بیست و پنجم (آخرین صفحه) فکر میکردم احتمالا بخشی از جزوه گم شده است. چیزی دستگیرم نشده بود. فقط فهمیده بودم که آرنت، آیشمان[1] را انسانی معمولی توصیف کرده  و گفته است او تجسم شر یا همچین چیزی نبوده است و اینکه هر کدام از ما میتوانیم یک آیشمان باشیم.( ولی موضوع فقط این نیست و اینقدر ساده نیست)

از آنجا که این متن در واقع توضیحی است که هانا آرنت به منتقدین گزارش اش از دادگاه آیشمان در اورشلیم میدهد، فکر کردم اول باید بدانم 1- گزارش آرنت از دادگاه اورشلیم چه بوده و 2- منتقدانش چه گفته اند که 3- اکنون بتوانم پاسخ آرنت را بفهمم.

                                                                                                                   
اگر فکر میکنید اوضاع به همین راحتی پیش رفت، اشتباه میکنید. اول از همه، تمامی منابع در بهترین حالت به زبان انگلیسی هستند (دست کم، من نتوانستم چیزی پیدا کنم)، خود گزارش آرنت (که مطمئن نیستم اصل گزارش باشد) بسیار طولانی و در حدود 150 صفحه است، مشکل بعد پیدا کردن نقدها به شکل سازمان یافته و مرتب شده بود. اما بزرگترین مشکل، فهم همه این مفاهیم دشوار و هم پیچیده چون  اخلاق، مسئولیت سیاسی، قانون و... است. (یکجا مجبور شدم تعریف کانت از radical evil را بخوانم، هنوز درمعنایش سرگردانم)

راستش هنوز هم کار تمام نشده، هنوز هم در حال مطالعه هستم تا بتوانم یک مقاله جمع و جور و ساده! و قابل فهم تهیه کنم، که نمیتوانم قولش را بدهم، اما در سیر همین جستجو ها به مطالب دیگری برخوردم و متوجه شدم که این موضوع را نمیتوانم در یک مطلب بگنجانم، چون چیزهایی که یافتم و میخواهم درباره شان بنویسم و به مطلب اصلی ربط بدهم مهمتر از آن هستند که به عنوان زیرمجموعه در مطلب آورده شوند، ضمن اینکه مطلب اصلی را طولانی و کسل کننده خواهند کرد. به بیانی شاید این مطالب پیش نیاز فهم موضوع باشند ضمن اینکه دانستن شان به تنهایی هم میتواند جالب و مفید باشد.

وقتی داشتم در فهم نقدهای وارد شده به آرنت کلنجار میرفتم یادم به یک آزمایش افتاد که قبلا راجع به آن در وبلاگی به نام شهیر بلاگ که فکر میکنم متاسفانه اکنون دیگر کار نمیکند، خواندم: آزمایش استنفورد... با خودم فکر کردم آیا این آزمایش در خصوص نظریه آرنت چیزی را رد یا تایید میکند یا خیر. و از این آزمایش به دو آزمایش دیگر به نامهای آزمایش میلگرم و بازی مرگ رسیدم. (و جالب آنکه مخالفان و موافقان آرنت هم به این آزمایشات اشاره کرده بودند)

در این مطلب میخواهم راجع به این آزمایشها توضیح بدهم. فعلا اینها را داشته باشید تا بعدا ببینیم ربط آن با نظریات آرنت چیست. با توجه به اینکه این مطالب را خودم ننوشته ام ، منابع هر قسمت را در زیر آن می آورم، قصدم تنها منسجم کردن این مطالب بود و گرنه با جستجو در اینترنت شما هم میتوانید به راحتی آنها رابیابید:

مقدمه:

پنج قرن پيش، اتين دولابواسی (Etienne de La Boétie) در ابتدای خطابه ی مشهورش "سخنی در باب بندگی خود خواسته" ، موضوع سخن خود را تلاش برای پاسخ به اين پرسش تعيين کرده بود: " (...) من فقط مايلم بدانم چگونه می شود که گاهی اين همه انسان، اين همه دهکده، اين همه شهر، اين همه ملت های مختلف، ظالم تنهايی را تحمل می کنند که قدرتی در کف ندارد مگر آنچه اينان به او اعطا کرده اند، توانايی آسيب رساندن به ايشان را ندارد مگر آن که خودشان آنرا پذيرفته باشند و حتی نمی تواند کوچکترين آزاری برساند مگر آن که خود اين ديگران آزار ديدن را به اعتراض کردن به او ترجيح دهند. حقيقتا جای تعجب دارد (...) وقتی مشاهده می کنيم که ميليونها انسان به بدترين وضع به زير يوغ بردگی رفته اند، نه از سر زور و اجبار که تنها به اين دليل که شيفته و جادوی نام يک فرد گشته اند، فردی که از او نه می بايست ترسی به دل راه دهند – چرا که تنها است – و نه عزيزش بدارند – چرا که با ايشان بی رحمانه و غير انسانی رفتار می کند." 

منبع

آزمایشاتی در باب تبدیل شدن انسانهای معمولی به هیولا:

1.      آزمایش میلگرام:

آزمایش میلگرام:( Milgram experiment) آزمایشی برای سنجش میزان اطاعت اشخاص از اتوریته در انجام کارهایی‌ مغایر با وجدان شخصی افراد بود که به ابتکار روانشناس، استنلی میلگرام صورت گرفت.نتایج این آزمایش برای اولین بار در سال ۱۹۶۳ در یک مجله روان‌شناسی چاپ شد، و بعدا با جزئیات بیشتر در کتابی با عنوان "اطاعت از اتوریته: مشاهده‌ای تجربی" در سال ۱۹۷۷ به چاپ رسید. این کتاب به فارسی ترجمه شده و توسط نشر اختران منتشر شده است.

این آزمایش در ژوئیه سال ۱۹۶۱ و درست سه ماه بعد از شروع دادگاه آدولف آیشمان، سرهنگ نازی، به انجام رسید. میلگرم آزمایشش را جهت پاسخ به این سؤال بغرنج طراحی کرده بود که آیا آیشمان و میلیون‌ها آلمانی دیگر که مسبب هولوکاست بودند همگی گناهکار بوده‌اند یا اینکه شهروندان عادی تنها از دستورها پیروی می‌کردند.

به کسانی که داوطلب آزمایش بودند، گفته می‌شد که هدف از آزمایش، تحقیق در مورد حافظه و یادگیری در شرایط متفاوت است و اینکه آیا شوک الکتریکی باعث بهبود یادگیری می‌شود یا نه. به داوطلبان چیزی در مورد هدف واقعی آزمایش گفته نمی‌شد.

آزمایش با یک قرعه‌کشی ساختگی میان شخص داوطلب و شخص دیگری که در واقع همدست محقق بود ولی خود را داوطلب جا می‌زد، شروع می‌شد. از داوطلب خواسته می‌شد که از میان دو ورقه کاغذ یکی را انتخاب کند تا نقش او (معلم/یادگیرنده) در آزمایش مشخص شود. از آنجایی که روی هر دو ورقه نوشته بود «معلم»، همدست محقق همیشه ادعا می‌کرد که روی ورقش «یادگیرنده» نوشته شده، و بدین ترتیب همیشه داوطلب «معلم» انتخاب می‌شد. سپس لباس سفید آزمایشگاه را به تن داوطلب می‌پوشاندند و داوطلب به اتاقی برده می‌شد که در آن فردی حضور داشت که خود را دانشمند محقق طرح جا می‌زد، در اتاق دیگری که با یک دیوار حائل از آنها جدا می‌شد، یادگیرنده بود که تظاهر می‌شد، شخصی است که آزمایش‌های مربوط به یادگیری بر روی او در حال انجام است. در برخی از صورت‌های آزمایش شخص یادگیرنده قبل از جدا شدن به داوطلب می‌گفت که بیماری قلبی دارد. نحوه انجام آزمایش اینگونه بود که معلم یک سری کلمات جفتی را از روی کاغذ می‌خواند، مثلا: کاغذ-نردبان، دکمه-موز، هوا-تلفن. سپس معلم حافظه یادگیرنده را با گفتن کلمه نخست هر جفت کلمه آزمایش می‌کرد و از یادگیرنده می‌خواست که از بین ۴ گزینه، جفت صحیح را انتخاب کند. مثلا بعد از شنیدن کلمه کاغذ، باید می‌گفت: نردبان. معلم به یادگیرنده اعلام می‌کند که در مقابلِ هر پاسخِ غلط، یادگیرنده را باشوک الکتریکی جریمه خواهد کرد و شدتِ این شوک هر بار بیشتر از بارِ قبل خواهد بود. در شوکِ ۱۸۰ ولتی یادگیرنده فریاد می‌کشد: « من دیگر نمی‌توانم درد را تحمل کنم» و در شوک الکتریکی ۲۷۰ ولتی عکس‌العملِ شاگرد تنها یک جیغ وحشتناک است. با بالا رفتن میزان شک، یادگیرنده به دیوار حایل میکوبد و التماس میکند که بیماری قلبی دارم و به او شوک وارد نکند. البته در واقع این شوک‌ها وارد نمی‌شد، اما معلم از آن خبر نداشت و صدای جیغ و فریاد در واقع ضبط شده بودند. اگر معلم از دادن شوک خودداری می‌کرد دانشمند (پروفسورِ روانشناسی) او را به ادامهٔ شکنجه ترغیب می‌کرد. سوال این بود که چند درصد افراد حاضرند در چنین آزمایشی در نقشِ معلم به افراد شوکِ مرگبارِ ۴۵۰ ولت بدهند؟ میلگرام دریافت که همهٔ افراد امکان اینکه شخصاً حاضر به انجام چنین کاری بشوند را رد می‌کنند. جالب است که روانپزشکانِ یک مرکز پزشکی مشهور نیز پیش بینی کردند که تنها ۱ نفر در هر ۱۰۰۰ نفر حاضر به دادن شوکِ ۴۵۰ ولتی خواهد بود. اما در حقیقت ٪۶۰ شرکت کنندگان در آزمایشِ میلگرام حاضر شدند به دیگران شوک ۴۵۰ ولتی وارد کنند. با اینکه داوطلب‌ها شدیدا مضطرب شده بودند، ولی نمی‌توانستند که اتوریته و مقام علمی دانشمند (پروفسورِ روانشناسی) را رد کنند. اندکی از افراد از اعمال درد لذت هم میبردند، و با علاقه آن را انجام می‌دادند.

آزمایش میلگرام

منبع

2.      آزمایش زندان استنفورد:

آزمایش زندان استنفورد یکی از معروف‌ترین و به نقلی خطرناک‌ترین آزمایش‌های روان شناسی است که تاکنون انجام شده‌است. در این آزمایش که به سرپرستی دکتر فیلیپ زیمباردو در دانشگاه استنفورد در سال ۱۹۷۱ انجام شد، چندین دانشجوی سالم از نظر روانی به صورت آزمایشی نقش‌های زندانی و زندان‌بان را پذیرفتند.

یکی از مطالعاتی که نشان می‌دهد هنجارهای سازمانی تا چه اندازه می‌توانند قوی باشند، در سال ۱۹۷۱، در آزمایشی معروف در زندان آزمایشی دانشگاه استنفورد، و با طراحی و نظارت فیلیپ زیمباردو انجام شد. زیمباردو و همکارانش به آن دسته از فرایندهای روان شناختی که در افرادی با نقش زندانبان و زندانی روی می‌دهد علاقه مند بودند. آنها در زیرزمین دپارتمان روان شناسی یک زندان درست کردند و در یک روزنامهٔ محلی آگهی دادند به این مضمون که برای یک آزمایش روان شناسی، به تعدادی افراد واجد الشرایط نیاز دارند، و برای شرکت در آن، حقوق خواهند داد. از بین کسانی که به آگهی پاسخ دادند، آنها ۲۴ نفر را انتخاب کردند. خصوصیات این افراد چنین بود: دانشجو، سفیدپوست، از طبقهٔ متوسط، بالغ (از لحاظ عقلی)، با ثبات (از لحاظ هیجانی)، نرمال، و باهوش، از سراسر آمریکا و کانادا. هیچ یک از آنها سابقهٔ زندان نداشت، و ظاهرا، همهٔ آنها به اصول و ارزش‌های اخلاقی مشابهی پایبند بودند. با شیر یا خط، ۱۲ نفر زندانبان و ۱۲ نفر دیگر، زندانی شدند. زیمباردو با ادارهٔ پلیس محلی صحبت کرده، و آنها قبول کردند تا در آزمایش وی با او همکاری کنند.

زندانی‌ها در خانه‌های خود در نقاط مختلف شهر نشسته بودند که یک ماشین پلیس به طور غیرمنتظره جلوی خانهٔ آنها پارک کرد، مامورانی با لباس پلیس آنها را دستنبند و چشمبند زدند، آنها را به زندان مصنوعی بردند، بازرسی بدنی کردند، مایع ضد شپش روی آنها ریختند، عکس گرفتند، انگشت نگاری کردند، لباس زندانی به آنها دادند، به جای اسم، به آنها شماره دادند، و آنها را با دو زندانی دیگر داخل سلولی با میله‌های آهنی انداختند. به آزمودنی‌هایی که نقش زندانبان داشتند، یونیفرم‌های خاکی رنگ، باتوم، سوت، و عینک‌های رفلکتیو (آینه‌ای) دادند. به آنها گفته شد که هر طور بخواهند می‌توانند زندان را اداره کنند ولی حق ندارند از تنبیه بدنی استفاده کنند.

زیمباردو و تیمش می‌خواستند ببینند که آیا از روی صفات شخصیتی و ذاتی زندانیان و زندانبانان، می‌توان علت بدرفتاری‌هایی را که در زندان‌های آمریکا می‌شود درک کرد. به زندانبانان اسلحه داده شد، اما فقط به صورت باتوم‌هایی چوبی. آنها حق نداشتند با آنها زندانیان را بزنند. هدف از این کار این بود که زندانبانان نشان دهند که در چه مقامی هستند. به آنها لباس و شلوار خاکی شبیه به لباس زندانبانان داده شد. این لباس‌ها از یک فروشگاه لباس‌های ارتشی خریده بودند. همچنین، به آنها عینک‌های آینه‌ای داده شد تا از «تماس چشمی» ممانعت شود. به زندانیان روپوش‌هایی گل و گشاد و کلاه‌های تنگ داده شد تا دائم در عذاب باشند. زندانبان‌ها زندانی‌ها را با شماره صدا می‌کردند، و این شماره‌ها روی لباس زندانی‌ها دوخته شده بود. یک زنجیر به پاهایشان بسته بودند تا یادشان باشد که زندانی هستند. روز قبل از آزمایش، یک جلسهٔ توجیهی برای زندانبانان گذاشته شد. در طول این جلسه، به آنها گفته شد که نمی‌توانند به زندانیان آسیب فیزیکی برسانند. زیمباردو، به عنوان سرپرست زندان، به نگهبانان گفت: «می توانید در زندانی‌ها احساس حوصله سررفتگی، و تا اندازه‌ای احساس ترس ایجاد کنید. می‌توانید این احساس را در آنها به وجود آورید که زندگی آنها کاملاً تحت کنترل ماست، تحت کنترل سیستم، شما، و من است. باید آنها را متوجه کنید که هیچگونه حریم شخصی ندارند. ما فردیت آنها را به شیوه‌های مختلف از آنها خواهیم گرفت. به طور کلّی، همهٔ این کارها باید به یک حس ناتوانی، درماندگی، و بیقدرتی منجر شود. یعنی، در این موقعیت، همهٔ قدرت دست ماست و آنها هیچ قدرتی در اختیار ندارند.»

روز اول حادثه اتفاق خاصی نیفتاد، اما روز دوم شورش شد. زندانی‌های سلول شمارهٔ ۱، با تخت خواب‌های خود درب سلول را مسدود کردند و کلاه هایشان را در آوردند. آنها از بیرون آمدن امتناع کردند و هیچیک از کارهایی را که نگهبانان به آنها می‌گفتند انجام ندادند. نگهبانان به این نتیجه رسیدند که برای مقابله با این شورش، به تعداد بیشتری نگهبان نیاز است. نگهبانانی که در شیفت‌های دیگر کار می‌کردند داوطلب شدند تا «اضافه کار» داشته، و به در هم شکستن شورش کمک کنند. آنها با کپسول‌های آتش نشانی به زندانیان حمله کردند، و این کار، بدون نظارت محققان انجام شد. نگهبانان متوجه شدند که با ۹ نگهبان می‌توانند ۹ زندانی را اداره کنند، اما نمی‌دانستند که با فقط ۳ نگهبان در هر شیفت چگونه می‌توانند این کار را بکنند. یکی از آنها پیشنهاد کرد که برای کنترل آنها، از تاکتیک‌های روان شناسی استفاده کنند. آنها یک «سلول ویژه» درست کردند که در آن، از زندانی‌هایی که در شورش شرکت نداشتند، با پاداش‌های مخصوصی پذیرایی می‌شد. مثلاً، به جای غذاهای حاضری، به آنها یک غذای بسیار بهتر داده می‌شد. زندانی‌هایی که داخل سلول ویژه بودند، حاضر نشدند غذای خوب را بخورند، زیرا می‌خواستند با زندانیان دیگر هم شکل باشند.

نگهبانان زندانیان را مجبور می‌کردند تا شمارهٔ خود را تکرار کنند و با این کار، آنها را حفظ کنند. آنها می‌خواستند این ایده را در زندانیان تقویت کنند که هویت جدیدشان، یک عدد است. خیلی زود، نگهبان‌ها از این تکرار شماره‌ها به عنوان روش دیگری برای اذیت کردن زندان‌های استفاده کردند. هنگامی که زندانیان در شمردن اعداد اشتباه می‌کردند، آنها از تنبیه بدنی به صورت کلاغ پر، بشین و پاشو، یا شنا استفاده می‌کردند. اوضاع بهداشتی به سرعت بد شد، و هنگامی بدتر شد که نگهبانان به بعضی زندانیان اجازه ندادند که ادرار یا دفع کنند. به عنوان تنبیه، به زندانیان اجازه داده نمی‌شد تا سطل‌های زباله و مدفوع را خالی کنند. تشک برای زندانی‌ها کالایی بسیار ارزشمند محسوب می‌شد. به همین دلیل، نگهبانان برای تنبیه زندانی‌ها، تشک هایشان را می‌گرفتند، و آنها مجبور می‌شدند روی کف سیمانی بخوابند. بعضی زندانیان را مجبور کردند تا چند ساعت برهنه بمانند. این روش دیگری برای تحقیر کردن آنها بود.

خود زیمباردو نیز جذب این آزمایش شده بود، و در آن، به عنوان سرپرست، فعالانه شرکت می‌کرد.با ادامهٔ آزمایش، چند تن از نگهبانان به طرز فزاینده‌ای خشن و بیرحم شدند. محققان متوجه شدند که حداقل یک سوم نگهبانان تمایلات سادیستی واقعی از خود نشان می‌دادند. اکثر نگهبانان از این که آزمایش بعد از فقط شش روز متوقف می‌شود، ناراحت بودند. بعضی از زندانبانان زندانیان را مجبور می‌کردند تا با دست خالی، توالت‌ها را بشورند.

زیمباردو آزمایش را زود متوقف کرد به دو دلیل، اولاً وضعیت بعضی آزمودنی‌ها بشدت در حال تخریب بود، ثانیاً نامزدش، کریستینا مسلاک، یکی از دانشجویان فوق لیسانس روان شناسی، به وضعیت وحشتناک این زندان اعتراض کرد. زیمباردو از مسلاک خواسته بود تا در بارهٔ این آزمایش مصاحباتی انجام دهد، و مسلاک با دیدن وضعیت ناگوار آن، بشدت به زیمباردو اعتراض کرد و از او خواست به آن پایان دهد. زیمباردو می‌گوید که از بین بیش از پنجاه نفر افرادی غیر ذی نفع که زندان را دیده بودند، مسلاک تنها کسی بود که اصول اخلاقی آن را زیر سئوال برد. بعد از فقط شش روز، آزمایش زندان استنفورد متوقف شد، زیرا بسیار زودتر، و بسیار بیشتر از آنچه محققان فکر می‌کردند، آزمایش به واقعیت تبدیل شده بود.

آزمایش زندان استنفورد، نمایشی است از قدرت خارق العادهٔ موقعیت؛ و همچنین، قدرت هنجارهای سازمانی در درون محیط‌هایی مثل زندان را نشان می‌دهد. توجه داشته باشید که شرکت کنندگان، به طور شانسی در نقش زندانی یا زندانبان قرار داده شدند. بنابراین، هیچ چیزی در شخصیت یا بیوگرافی آنها وجود نداشت که بتواند رفتار آنها را توضیح دهد. با این که آنهایی که نقش نگهبان و زندانی را ایفا می‌کردند آزاد بودند تا هر طور که دلشان می‌خواهد رفتار کنند، تعاملات میان گروهی معمولاً منفی، خصمانه، و انسانیت زدا بود. این موضوع، به طرز اعجاب آوری، شبیه به همان چیزی است که در زندان‌های واقعی می‌بینیم. این یافته‌ها نشان می‌دهند که خودِ موقعیت (خودِ موقعیت زندان) به قدری پاتولوژیک است که می‌تواند رفتار انسان‌های عادی را خراب و در کانالی دیگر بیندازد.

منبع

سایت آزمایش زندان استنفورد به زبان فارسی

3.      آزمایش بازیِ مرگ (منطقه نهایی)

"آيا ميتوان فردی معمولی را در برابر دوربين و فقط به دليل ضروريات يک مسابقه ی تلويزيونی، به آدم کش تبديل کرد؟"

ميشل الچانينوف (Michel Eltchaninoff) و کريستوف نيک (Christophe Nick) دو ژورناليستی هستند که سعی نمودند تا به پرسش بالا و در شرايطی که نفوذ و قدرت وسائل ارتباط جمعی را بر فرد به نمايش می گذاشتند، پاسخ گويند. اين دو نفر توسط يک گروه متخصص و پژوهشگر علوم اجتماعی که وظيفه ی اصلی شان برقراری و سپس حفظ استانداردهای علمی به هنگام برگزاری آزمايش بود، همراهی می شدند. مسئوليت اين گروه علمی را ژان- لئون بووآ (Jean-Léon Beauvois)، پرفسور روان شناسی اجتماعی، عهده دار بود. 

برای اجرای آزمايش، هشتاد داوطلب که تا آن زمان در هيچ مسابقه ی تلويزيونی شرکت نکرده بودند انتخاب شدند. به داوطلبان گفته شده بود که هدف از شرکت ايشان، بهبود و آماده سازی مسابقه ای تلويزيونی به نام "منطقه ی نهايی" می باشد. در نتيجه از همان ابتدا تمامی داوطلبان از اين موضوع مطلع بودند که در واقعيت، برد و يا باختی در کار نخواهد بود. 

در هر دور از مسابقه، دو داوطلب شرکت داشتند که بر حسب قرعه، يکی از ايشان در درون اتاقکی قرار می گرفت که از آن بجز صدايش چيز ديگری به بيرون منتقل نمی شد. داوطلب ديگر در ميان تماشاگران و بر پشت ميزی قرار ميگرفت که بر روی آن يکسری اهرمهای مختلف کارگزاری شده بودند. از او خواسته شده بود تا هر گاه داوطلب داخل اتاقک در پاسخ به پرسش هايش دچار اشتباه شود، با به حرکت درآوردن اهرمها، به او شوک الکتريکی وارد کند. شوک های الکتريکی از بيست ولت شروع می شدند و با هر اشتباه، بيست ولت ديگر به مقدار آن اضافه می گشت.

از ميان اين دو داوطلب، آن کسی که در درون اتاقک قرار می گرفت در حقيقت بازيگر و همدست تهيه کنندگان برنامه بود. بدين ترتيب قرعه کشی هر بار طوری انجام می گرفت که اين بازيگر همدست باشد که برای قرار گرفتن در درون اتاقک انتخاب شود. بازيگر در حقيقت و بدون آن که داوطلب ديگر و يا تماشاگران بدانند، هيچ شوکی دريافت نمی کرد. تانيا يونگ، گرداننده ی صحنه که يکی از برگزارکنندگان مشهور شوهای تلويزيونی در فرانسه است، با تکرار يکسری جملات از پيش تعيين شده، از داوطلب می خواست که مقدار شوک را به مرور افزايش دهد. جمعيت حاضر در صحنه نيز با سر دادن شعارهايی ("مجازات! مجازات!")، مدام به تشويق داوطلب می پرداختند. 

با افزايش ولتاژ شوک ها، بازيگر همدست به تدريج فريادهای دردناک تری سر می داد و از يک لحظه ی معين به بعد، مدام از دست اندرکاران درخواست می کرد تا به مسابقه خاتمه داده او را از اتاقک بيرون بياورند. اما تانيا يونگ علی رغم اين فريادهای اعتراض آميز، همچنان از داوطلب می خواهد تا به مسابقه ادامه دهد: "تحت تاثير قرار نگيريد. ما تمام مسئوليت اين برنامه را برعهده خواهيم گرفت." 

پژوهشگران در ابتدا تصور می کردند که افراد تنها به دليل ضروريات مسابقه ای تلويزيونی و بدون آن که حتی پاداشی دريافت کنند، از يک مرحله ديگر جلوتر نخواهند رفت. با اين حال نه تنها هشتاد درصد از داوطلبان تا به انتهای مسابقه پيش رفتند بلکه حتی در برابر اعتراض های پی در پی بازيگر همدست، از ادامه ی مسابقه دست برنداشتند. البته ذکر اين نکته نيز اهميت دارد که داوطلبان با رضايت خاطر کامل و بدون ابراز مخالفت نبود که به انجام چنين کاری تن در می دادند. اغلب ايشان در مراحل مختلف مسابقه، تلاش می کردند تا برگزارکننده ی مسابقه را راضی به قطع برنامه کنند.

با اين حال در نهايت وقتی با اصرار او و تشويق تماشاگران روبرو می شدند، به کار خود ادامه می دادند. در دنيای درون اين افراد، ميان تبعيت از قوانين بازی ("من برای انجام مسابقه تعهد سپرده ام") و ارزش های اخلاقی شان ("من حق آزار رساندن به ديگری را ندارم")، درگيری و جنگ بوجود آمده بود. تنشی که در واقع ميان افکار و اعمال پديد می آيد. برای اقليتی (بيست درصد افراد)، ارزش های اخلاقی به سرعت مانع از ادامه ی مسابقه شده بودند در حالی که برای اکثريت داوطلبان، با وجود جنگ و درگيری درونی گاه شديد، موفق به چنين کاری نشده بودند. بدين ترتيب در نهايت، فرمانبرداری از اتوريته بر تمايل به پيروی از ارزش های اخلاقی پيروز شده بودند

با اين حال بخش مهمی از ايشان به طرق مختلف سعی کرده بودند تا با رساندن پاسخ صحيح به ديگری، مانع از شکنجه شدنش شوند. اما هيچکدام به شکل صريح و قاطع به اعتراض نپرداختند و اکثريت قاطع شان تا دادن شوک ۴۵۰ ولتی که در واقعيت می تواند انسان را بکشد، پيش رفتند. 

چگونه مسابقه ای تلويزيونی بدون آن که حتی جايزه ای برای شرکت کنندگانش در برداشته باشد، می تواند تنها با اتکا به "قواعد بازی"، فشار جمعيت و اصرار برگزارکننده ی مسابقه، فرد را به ارتکاب اعمالی وادارد که با ارزش های اخلاقی او در تضاد آشکار قرار دارند؟ 

آزمايش "منطقه ی نهايی" را تماما بر اساس پژوهش معروف استانلی ميليگرم در دانشگاه يل امريکا در دهه‍‍ی شصت برنامه ريزی کرده اند. با اين تفاوت که در پژوهش ميليگرم افراد را برای شرکت در يک پژوهش دانشگاهی بر حول موضوع "تاثيرات تنبيه بر يادگيری" دعوت کرده بودند. با اين حال مراحل گوناگون آزمايش به همان ترتيبی انجام شده بود که در بالا شرح داده ايم.

ميليگرم پيش از شروع پژوهش نظر چهل روانپزشک را در مورد نتايج آن جويا شده بود. بنا بر نظر اين روان پزشکان، اکثريت قريب به اتفاق شرکت کنندگان نمی بايستی از مرز ۱۵۰ ولت عبور می کردند.

به نظر ايشان شايد تنها ۰,۱ درصد از شرکت کنندگان، و آنهم مسلما به دلايل گرايشات دگرآزارانه، حاضر خواهند شد تا مرز ۴۵۰ ولت پيش روند. در عمل هيچيک از داوطلبان زير مرز ۳۰۰ ولت توقف نکردند و دو سوم آنان تا ۴۵۰ ولت (يعنی تا انتهای آزمايش) به کار خود ادامه دادند. مليگرم همان آزمايش را بعدها نوزده بار و هر بار با ايجاد تغييراتی در آن، بر بيش از هزار نفر تکرار کرد. 

نتيجه گيری نهايی ميليگرم اين بود که موقعيت و شرايطی که افراد در آن قرار ميگيرند به مراتب نقش مهم تری از شخصيت ايشان در نتايج پژوهش بازی کرده اند. مثلا مشاهده ی اين امر که قبل از آنان فرد ديگری تا مرز ۴۵۰ ولت پيش رفته است، درصد افرادی که تا انتهای آزمايش ادامه می دهند را افرايش ميدهد (۷۰ درصد به جای دو سوم). يا مثلا اگر شوک اکتريکی نه توسط خود داوطلب بلکه به واسطه ی فرد سومی داده شود، تعداد افرادی که تا به انتها ادامه می دهند به نود درصد افزايش می يابد.

برای ميليگرم، همانطور که برای هانا آرنت در کتاب جنجال آفرينش "آيشمن در اورشليم"، نتايج پژوهشش را نبايد تاييدی بر شرارت ذاتی انسان تصور کرد. ميليگرم علت اصلی "فرمانبرداری خود خواسته" را نه شخصيت افراد بلکه شرايطی می داند که ايشان را در برگرفته اند. از نظر او مهمترين عامل، وجود اتوريته ای است که در نگاه فرد از مشروعيت برخوردار است. در پژوهش ميليگرم، "اتوريته ی مشروع" در نظام دانشگاهی و در وجود شخص "عالم و پژوهشگر" تجسم يافته است. برای او در قرن بيستم، علم و عالم به يکی از اتوريته های مهم و مشروع تبديل گشته است. 

با اين حال در مورد "منطقه ی نهايی" می توان از خود چنين پرسيد: "اتوريته ی مشروع" در اين مسابقه ی تلويزيونی که موجب فرمانبرداری خود خواسته ی داوطلبان می شود چه می باشد؟ از نظر سازندگان "منطقه ی نهايی" و در مقايسه با دوران ميليگرم، "نکته ای در فرمانبرداری ما و همينطور در رابطه مان با ديگری تغيير کرده است". برای ايشان اگر ما در حال حاضر بسيار رام تر و سرسپرده تر از گذشته شده ايم، دليل آن را بايد در درجه ی نخست در وجود تلويزيون جستجو نمود: "ما از تلويزيون بيشتر از هر مرجع ديگری تبعيت می کنيم. (...) اين تلويزيون است که قواعد اخلاقی را به ما ديکته می کند." هر چند در حال حاضر برقراری رابطه ی علت و معلولی ميان اين دو پديده جای بحث دارد با اين حال نتايج پژوهش "منطقه ی نهايی" بسيار جای تامل دارد. 

هشت ماه پس از انتشار نتايج اين تحقيق، روان شناس اجتماعی لوران بگ (Laurent Bègue) با هشتاد و پنج درصد از شرکت کنندگان در "منطقه ی نهايی" مصاحبه کرده است. بنا به اظهارات وی، کسانی که در برابر فشار مجری برنامه و همينطور تماشاچيان از خود مقاومت نشان داده اند، در گذشته يکی از کارهای زير را يا انجام داده اند و يا حاضر به انجام آن بوده اند: امضای يک اعتراض نامه، شرکت در تحريم، اجرای تظاهرات و از اين قبيل رفتارها. شايد درک بهتر ما از پديده ای که لابواسی "بندگی خود خواسته" می ناميدش، مطالعه و بررسی دقيق تر شخصيت و روحيات افراد نافرمانبر باشد. موضوعی که هنوز به آن در علوم اجتماعی توجه ی کافی مبذول نگشته است.

منبع

 

نکته: به طور کلی مقالات آقای رضا کاظم زاده در سایت رادیو فردا بسیار جالب بود. اگر وقت و علاقه داشتید، دیگر مقالات ایشان را هم مطالعه کنید.

 امیدوارم بتوانم در مطلب بعدی آنچه که مدنظر آرنت بوده را به درستی درک کنم و نیز به سادگی بنویسم.

 

[1] آدولف اتو آیشمان مسئول «اداره‌ امور مربوط به يهوديان» در «دفتر مرکزی امنيت رايش» بود.وی در جريان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از يهوديان را به «کوره‌های آدم‌سوزی» صادر کرده‌بود. وی پس از شکست آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، موفق شد تا به هم‌راه خانواده‌اش به آرژانتین فرار کند، اما توسط موسادشناسایی شد و توسط یک گروه کماندویی متشکل از افسران موساد و شاباک، ربوده و به اسرائیل آورده شد. وی در دادگاهی در اورشلیم به ۱۵ جرم مختلف که مهم‌ترين آن‌ها «جنايت بر عليه قوم يهود»، «جنایت علیه بشریت» و «جنایت جنگی در دوره‌ی آلمان نازی» بود، متهم و محکوم شد. وی در سال ۱۹۶۲ میلادی دراسرائیل «اعدام» شد.