یک. بعضی وقت‌ها زمانی که آدم کار مهمی (حداقل به نظر خودش) انجام میده احساس میکنه که دیگه حجت بهش تمام شده، که دیگه همه وظایفش رو و همه آنچه که در توانش بوده رو انجام داده. شما فرض کن مثلا کسی که سال‌ها درس حوزوی خونده اما حالا چه بنا به دلخواه خودش یا به خاطر ایستادگی پای عقیده‌اش لباسش رو کنار میذاره، یا اینکه یک شغل نون و آبدار رو به خاطر خصلت‌های رایج در جامعه برای موفق شدن (من جمله مجیز‌گویی، پذیرفتن نظرات فرد بیسوادتر و ...) رد میکنه یا کنار میذاره یا اینکه _______ به خاطر دفاع از حقوق مردم به زندان میافته.

این حالت خطرناکیه که میتونه آدم رو به سکون بکشونه و متوقع کنه.

دو. یکی از حالت‌های مازوخیستی من اینه‌ که وقتی یک فعال سیاسی یا اجتماعی به زندان میافته (یا از زندان در میاد و خاطراتش رو میگه) با هر خبری یا جمله‌ای که از اونها میخونم هی یه سوال توی ذهنم تکرار میشه:" من اگه بودم چیکار میکردم؟" و به این نتیجه میرسم که اگه کف پام رو هم قلقلک بدن احتمالا وا میدم.

سه. حالا در نظر بگیرین که وکیل باشین، از مردمتون دفاع کنین و به خاطر فعالیت‌های حقوق بشری محاکمه بشید، اجازه خروج از کشور و کار رو در بهترین سال‌های عمرتون از دست بدید، به زندان بیافتین، اجازه دیدن کودکانتان رو نداشته باشین و در شرایط بدی به سر ببرید،(حتی عکس شما در اینترنت کشورتون فیتلر بشه!) آنوقت دخترتون رو ممنوع‌الخروج کنند، بعدش شما نه تنها وا ندید، نه تنها متوقع نشید،نه تنها فکر نکنید آنچه که در توانتون بوده انجام دادید، بلکه یه قدم به جلو بردارید، از جانتان مایه بگذارید و  چهل و نه روز اعتصاب غذا کنید.

آخر. نسرین ستوده به همه آنهایی که فعالیتکی میکنند نشون داد که حجت برای آنها که فعالیت میکنند هرگز تمام نمیشه. حالا نه اینکه در شرایط مشابه باید حتما کاری مشابه انجام داد یا اینکه همه باید یک طور رفتار کنند یا میتونن یک طور رفتار کنن، اما من که آه و ناله‌ام بابت ایستادن پای عقایدم (چون چس مثقال -با عرض پوزش - حقوقم قطع شده یا اینکه زندگی کمرم را خم کرده) به آسمان بلند شده و هی چپ و راست توقع دارم که درک بشم از طرف دیگران و حرکتی ببینم که بتونم ادامه بدم، میتونم یک درس ساده بگیرم و به احترام این معلم از جان گذشته می‌ایستم. (و ایستادم!)